غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
210
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
زر و زور دارند و فرمان و بس * ندارند انديشه از هيچكس سخنان وزير در ضمير صاحب تاج و سرير جايگير آمده اين غم ضميمهء الم عشق بغداد خاتون گشت بنابر ان از خرگاه كم بيرون مىآمد و كسى را بار نميداد بيت جهاندار در كنج ايوان خويش * نميكرد جز ياد جانان خويش و چون امير چوپان حال پادشاه را بدين منوال ديد در خلوتى بعرض رسانيد كه اكثر معمورهء ربع مسكون مسخر حكم سلطان است و سبب ملال خاطر آفتاب اشراق معلوم نيست بيت چرا خوشنخندى نگوئى سخن * بكن هرچه خواهى كه گويد مكن سلطان جوابداد كه من زمان اختيار تمام ممالك را به كف كفايت تو گذاشتهام بايد كه بر وجهى سلوك نمائى كه من بفراغت توانم بود و تا اكنون بارى روزى بدلخواه نگذرانيدهام و از دمشق خواجه كه در آن اوان نيابت و سرانجام مهام خاصه سلطانى تعلق بوى ميداشت شكايت كوته كرد و چون متفكر و حيران از خرگاه سلطان بيرون آمد و دمشق خواجه را طلبيده و آنچه از پادشاه شنيده بود باوى درميان نهاده گفت بايد كه تو در نيكو خدمتى بمثابهء مساعى جميله مبذول دارى كه اگر از من جريمه در وجود آيد سلطان بجهة خاطر تو آن را بر روى من نياورد نه آنكه جان ما بسبب افعال ناهنجار تو در معرض خطر باشد دمشق خواجه جواب داد كه من روز و شب بپاى خدمت در آستان سلطنت آشيان ايستادهام و چشم و گوش باشارت و فرمان شهريارى نهاده از هواى نفس خود گذشتهام و بخلاف راى او مرتكب امرى نگشتهام اما چندگاه شد كه مزاج پادشاه را نسبت به خود متغير مييابم و سبب اينمعنى را غير خباثت صاين وزير امرى نميدانم چوپان نويان بعد از شنيدن اين سخنان مصلحت در آن دانست كه روزى چند خود را از درگاه پادشاه دور اندازد و صاين وزير را همراه خود برده بوقت فرصت گردنش را از بار سر سبك سازد بنابران در وقت دميدن گل و ريحان در فضاى باغ و بستان ببهانهء ضبط و ربط مهمات ولايات خراسان از سلطان ابو سعيد بهادر خان اجازت طلبيده بدان صوب نهضت كرد و امير اگرنج و امير محمود و ايسن قتلغ و امير محمد بيك و صاين وزير را مصحوب خويش برد و دمشق خواجه را بدستور در خانه بگذاشت و سلطان همدران اوان از بغداد بجانب سلطانيه علم عزيمت برافراشت و امير چوپان چون بخراسان رسيد شنيد كه ترمشيرين خان در حدود كابل منزل گزيده و خيال تسخير خراسان بخاطرش گرديده بنابر آن پسر خود امير حسن را با سپاه صفشكن بدفع مخالفان فرستاد و ترمشيرين خان از توجه ولد چوپان خبر يافته جمعى از لشگريان خود را باستقبال او روان فرمود تلاقى فريقين در حدود غزنين دست داد و از كر و فر بهادران پرخشم و كين زلزله در زمان و زمين افتاد آخر الامر امير حسن غالب آمده سپاه ترمشيرين فرار كردند و جنود خراسان بغزنين شتافته لوازم قتل و نهب بجاى آوردند مجاوران تربت سلطان محمود غزنوى را اسير ساختند و اوراق مصاحف و صحف مزار را زير دست و پاى انداختند و حسن در اواخر شهور سنهء ست و عشرين و سبعمائه از آنولايت مراجعت فرمود و به خدمت پدر پيوسته كيفيت حال باز نمود اما دمشق خواجه بن چوپان بعد از توجه پدر بصوب خراسان جميع كليات و جزئيات امور سلطانى را